همه چیز از همه جا
به نام زیباترین زیبای عالم

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : بهلول، داستان بهلول، حکایات بهلول، زبیده خاتون، هارون، هارون الرشید، بهشت را میفروشم،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 22 آذر 1389 :: نویسنده : زیباپرست


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زیباپرست
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic