همه چیز از همه جا
به نام زیباترین زیبای عالم

مادرم یك چشم نداشت. در كودكی براثر حادثه یك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود كه در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌كردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌كردند و پدر و مادرها كه سعی می‌كردند سوال بچه خود را به نحویكه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد كه مامان یك چشم ندارد. یك روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یك‌دفعه گریه كرد. مامان او را نوازش كرد و علت گریه‌اش را
پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی كرد و سعی كرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت:



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، داستانك، قصه، قصه های قشنگ،
لینک های مرتبط :

شنبه 1 آبان 1389 :: نویسنده : زیباپرست

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضی او مورد پذیرش قرار گرفت ....



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، داستانک، پیرزن باهوش، بانک دا، بزرگترین بانک کانادا، رییس بانک، وکیل پیرزن، رئیس بانک کانادا، داستانهای جالب، قصه های قشنگ، قصه های کوتاه،
لینک های مرتبط :

جمعه 21 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زیباپرست
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات