همه چیز از همه جا
به نام زیباترین زیبای عالم

 مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 26 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

جریان آب رودخانه به قدری شدید بود که پسرک را با خود می برد و امکان خلاصی وی اصلا وجود نداشت، که ناگهان مرد رهگذری خود را درون آب انداخته و با تقلا و سختی فراوان و درست در آخرین لحظات،  پسر را گرفته و از آب بیرون کشید.
پس از مدتی که پسرک به هوش آمده و از شدت سرفه هایش کاسته شد، با قدرشناسی و فروتنی به سوی مرد رفته و از او بابت این کار قهرمانانه اش تشکر نمود.
مرد با خونسردی جواب داد :خوش حالم پسر، اما می خوام طوری ادامه بدی که مطمئن بشی زندگیت ارزش نجات رو داشت.





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 25 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد ، پدر خانمش ، ملاصدرا ، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد .



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستانک، داستان ملاصدرا، ملاصدرا، عشق زن و شوهر جوان،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 25 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

 



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، قصه های پند آموز، داستانک، داستان قرص نان، جبران خوبی، گو|پشت، گوژپشت، پیرمرد گوژپشت،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 23 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست
زندگی خروسی

 یک عقاب کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت . یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد . بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود .



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : زندگی خروسی، عقاب باش، عقاب، اعتماد به نفس، داستان، داستان زندگی خروسی، داستانک، قصه عقاب و زندگی خروسی،
لینک های مرتبط :

شنبه 22 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضی او مورد پذیرش قرار گرفت ....



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، داستانک، پیرزن باهوش، بانک دا، بزرگترین بانک کانادا، رییس بانک، وکیل پیرزن، رئیس بانک کانادا، داستانهای جالب، قصه های قشنگ، قصه های کوتاه،
لینک های مرتبط :

جمعه 21 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

 در ایستگاه کوچکی میان رم و ژن ، رئیس قطار در کوپه ما را باز کرد و به کمک یک روغنکار دوده زده ای پیرمرد یک چشمی اى را به تو کشید .
هم صدا گفتند : « خیلی پیر است ! » و نیشخندی زدند .



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، داستانک، قصه، ماکسیم گورکی، ماکسیم، قصه ای از گورکی، پیرمرد یک چشم، قطار، مرد فقیر، عروسی، سرگذشت پیرمرد، سرگذشت مرد یک چشم، پیرمرد، پیرمرد کور،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 20 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت) آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم

 





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، مینی داستانک، داستان کوتاه، قصه، پسرک فقیر، انشاء، زنگ انشاء، معلم و پسر، پسر فقیر و انشاء، علم بهتر است یا ثروت، علم، ثروت،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 20 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد ، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی ؟ جواب می داد : یک ساعت بیش تر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم ، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم . یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید .



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستانک، داستان مردصادق، مرد بازیگر، داستان تلخ، معلم صادق، معلم بازگر، بازیگر، معلم بازیگر،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 19 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست
کلاس فلسفه

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
                                 

                    



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، فلسفه، زندگی فلسفی، استاد قلسفه، دانشجوی فلسفه، توپ گلف،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 19 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

یك روز یك فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و كیسه ای كه كمی گندم در آن بود بر دوش خود می كشید تا به كودكانش برساند و نانی از آن درست كنند تا شب را سیر بخوابند .
در راه با خود زمزمه كنان می گفت : " خدایا این گره را از زندگی من بازكن "
همچنان كه این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره كیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوراخ های خرابه ریخت.
عصبانی شد و به خدا گفت :" خدایا من گفتم گره  زندگی ام  را باز كن نه گره كیسه ام را " و با عصبانیت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لای سنگ ها شد كه ناگهان چشمش به كیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : قضاوت عجولانه، داستان، داستانک، مینی داستانک، لطف خداوند،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 18 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

وینستون چرچیل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده و البته چیزی هم که واضحه ین بوده که رابطه خوبی با خانم ها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه . با هم داستان هاى زیر را مى خوانیم :
1- نانسى آستور اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سخت کوشى و جسارت هایش بدست آورده بود ؛ روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل ( نخست وزیر پر آوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت : من اگر همسر شما بودم توى قهوه ‌تان زهر مى ‌ریختم .
چرچیل ( با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز ) : من هم اگـر شوهر شما بودم مى ‌خوردمش !

2- می گن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته … رد می شده … که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه … بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن … رقیبه می گه من هیچ وقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه … چرچیل در حالی که خودش رو کج می کرده … می گه ولی من این کار رو می کنم تا یه آدم احمق از کنار من رد بشه !

برگرفته از سایت : پند آموز





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : چرچیل، وینستون چرچیل، نخست وزیر اسبق انگلیس،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 17 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

 یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت . بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت . پرسش این بود :
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می ‌گذرید . سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند ، یک پیرزن که در حال مرگ
است . یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است . یک خانم یا آقا که در رویا هایتان خیال ازدواج با او را دارید . شما می‌ توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید . کدام را انتخاب خواهید کرد ؟ دلیل خود را شرح دهید .
پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

 



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستانک، پند آمز، پند آموز، قصه، داستان، داستان استخدام،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 16 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زیباپرست
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات