همه چیز از همه جا
به نام زیباترین زیبای عالم

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:
فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟

استاد اندکی تامل کرد و گفت:



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 6 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟...

" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ".
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 5 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

 یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود هنگامی که مرد همه گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، قصه، پائولو کوئیلو،
لینک های مرتبط :

شنبه 5 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

 نام من میلدرد است ؛ میلدرد آنور Mildred Honor . قبلاً در دی ‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسه ی ابتدایی معلّم موسیقی بودم . مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است . در طول سال ها دریافته ‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است . با این که شاگردان بسیار با استعدادی داشته ‌ام ، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده ‌ام . امّا ، از آنچه که شاگردان " از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده " می ‌خوانمشان سهمی داشته ‌ام . یکی از این قبیل شاگردان رابی بود .



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 4 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

 

با باز شدن در ساختمان شرکت، نوشین که گوشه سالن پشت میز نشسته بود و مشغول تایپ نامه‌ای بود، از گوشه چشم نگاه مختصری به سمت در انداخت و دوباره به کار خود ادامه داد. اما ناگهان مثل جن گرفته‌ها از جا پرید و به سمت زن میانسالی که در آستانه در ایستاده بود.



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 3 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

روزی « ناصرالدین شاه »، وزیر دفترش، « هدایت الله خان » را دید که گوشهایش از زیر کلاهش بیرون آمده بود. نظری خشم آلود به وی افکند و گفت:
« گوشهایت را زیر کلاه بگذار. »
وزیر دفتر در حالی که کلاه خود را روی گوش های می کشید گفت:
«بفرمائید قربان. این هم گوش های بنده. حالا ببینم کارهای مملکت، با رفتن گوش من در زیر کلاه درست می شود.
»





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 2 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست
داستانک

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 1 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

زیبایی رایگان است مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند ، اما بعضی ها هم طرح های ظریفی داشتند . زن قیمت گلدان ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آن ها یکی است .
او پرسید : چرا گلدان های نقش دار و گلدان های ساده یک قیمت هستند ؟ چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیش تری برده است ، همان پول گلدان ساده را می گیری ؟
فروشنده گفت : من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم . زیبایی رایگان است





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 31 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

 روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد . دکتر از زن پرسید : " آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند ؟! "



ادامه داستان را اینجابخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 30 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

       
 
مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و تمیز کردن زمین رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم های مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..»



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 29 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

 راننده کامیونی وارد رستوران شد . دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد ، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند . بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن ، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد . راننده به او چیزی نگفت .
دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد .
وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند ، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ، ولی باز هم ساکت ماند .
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود ، نه غذا خوردن بلد بود ، نه حرف زدن و نه دعوا !
رستورانچی جواب داد : از همه بد تر رانندگی بلد نبود ، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب ، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت !!!





نوع مطلب : طنز و سرگرمی ، داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 29 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند .



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 28 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

c2n3o3cs2y5t66dnzk.gif

مردی در جهنم بود كه فرشته ای برای كمك به او آمدو گفت من تو را نجات می دهم برای اینكه تو روزی كاری نیك انجام داده ای فكر كن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، بهشت، فرشته،
لینک های مرتبط :

جمعه 28 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

بعدازظهر از دانشکده یک راست می‌روم پیش مادرم. صبح، مهناز خواهرم زنگ زده بود دانشکده و گفته بود که حال عزیز هیچ خوب نیست. به سیمین زنگ زده‌ام و گفته‌‌ام که شام پیش مادرم می‌مانم

این اواخر کمتر به او سر زده‌ام. تدریس در دانشگاه تمام وقت‌ام را گرفته است. به‌خصوص دی‌ماه که فصل امتحانات آخر ترم است و تراکم کارها در دانشکده از هر وقت دیگر بیشتر. حتی چند ماه است که سیمین را برای شام بیرون نبرده‌ام. به خانه که می‌رسم مهناز در را باز می‌کند. به چهره‌اش نگاه می‌کنم. پوست ترکانده و زیباتر شده است. می‌گویم: «حال‌ات چه‌طور است؟»



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 27 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

از دست هیچ‌کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست نده و بدان که هروقت کسی بدی می‌کند، در آن لحظه بیمار است.

روزی سقراط، حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می‌آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی‌اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

                              



ادامه حکایت را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : سقراط، قصه های سقراط، سقراط حکیم،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 26 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زیباپرست
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic