همه چیز از همه جا
به نام زیباترین زیبای عالم


روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، قصه، داستانک، داستان طنز، قصه طنز، راز خوشبختی در زندگی مشترک، راز خوشبختی، زندگی مشترک،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 13 مهر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراًشیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستانک، داستان، قصه، روایت، حکایت، آزمون دامادها،
لینک های مرتبط :

شنبه 13 شهریور 1389 :: نویسنده : زیباپرست
داستانک

جذابیت انسانی ! ...

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت.
دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره.
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت.
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستادو از او پرسید :‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستانک، قصه، روایت، حکایت، داستان،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 11 شهریور 1389 :: نویسنده : زیباپرست

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، قصه، روایت، فاصله،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 18 مرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند.
پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است.



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : عیب کوچک عروس، داستانک، احمد شاملو،
لینک های مرتبط :

جمعه 15 مرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت!(فرشته سکوت کرد)



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 5 مرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 31 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

http://showcase.netins.net/web/creative/lincoln/sites/church2.jpg

" داستان کوتاه حکمت خدا یک داستان زیبای واقعی که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست . کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه کتبر وارد شهر شدند . زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت . دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود . کمی بیش از دو ماه برای انجام کار ها وقت داشتند . کشیش و همسرش سخت مشغول کار شدند .



ادامه داستان اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 28 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

 فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند...

زنان فداکاری که همه را شگفت زده کردند!!!



ادامه مطلب را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، داستانك، حكایت، داستانهای خارجی،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 27 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد ، او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده  و بدنبال راه چاره ای گشت كه بتواند دل دوستش را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف كند .

                            



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، داستانك، قصه، قصه پیرزن دانا،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 22 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

 کرگدن گفت : نه ، امکان ندارد . کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند .
دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد . لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است . یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو را بردارد .
کرگدن گفت : اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم . پوست من خیلی کلفت است . همه به من می گویند پوست کلفت .



ادامه داستان را اینجابخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 19 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

حكایت شده است كه : عارفى ، پارچه اى بافت و در بافت آن دقت به كار داشت . چون آن را فروخت ، به علت عیب هایى كه داشت ، به او باز گرداندند و او گریست . اما مشترى گفت : اى فلان ، گریه مکن ! كه بدان راضیم .
و او گفت : گریه من از این نیست . بلكه از آن مى گریم كه در بافت آن، كوشش بسیار كردم و به سبب عیب هاى پنهانى ، به من باز گردانده شد. و از آن مى ترسم تا عملى كه چهل سال در آن كوشیده ام نپذیرند.





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 12 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

پـسـر کـوچـکـی وارد یـک داروخانه شد، ‌یک کارتن دارو را به سمت تلفن عمومی داروخانه هـل داد سـپس برروی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هـفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود وبه مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید: <خانم می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌های خانه‌تان را به من بسپارید؟



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 7 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت...



ادامه حکایت را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 7 تیر 1389 :: نویسنده : زیباپرست


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زیباپرست
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic