همه چیز از همه جا
به نام زیباترین زیبای عالم

داستان كوتاه/ عاشقانه گفت: من برادری گمشده دارم!


چه حسی داره سرباز جوان و كم سن وسالی كه دیگه الان جوان نیست؛ وقتی هر بار پوتینهاشو نگاه میكنه یاد شبی می افته كه تا صبح بالای سر جنازه 4 تا از همرزم‌هاش.....



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، قصه کوتاه، داستانک،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 9 آبان 1390 :: نویسنده : زیباپرست

استادى از شاگردانش پرسید:

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

  شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:



ادامه مطلب را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : پیامهای زیبا، جملات زیبا، پیام های زیبا، جمله های قشنگ، داستانک، قصه، داستان، پند و اندرز،
لینک های مرتبط :

جمعه 27 خرداد 1390 :: نویسنده : زیباپرست
داستانک

افسوس تکراری

پیری برای جمعی سخن میراند،لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند....

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید





نوع مطلب : داستانک، پیامهای زیبا، 
برچسب ها : داستانک، پیام زیبا، داستان، قصه، پیامهای زیبا،
لینک های مرتبط :

شنبه 31 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : زیباپرست
داستانک

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته

رز، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :...



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستانک، داستان، قصه، متل،
لینک های مرتبط :

جمعه 9 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : زیباپرست

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی.
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.
مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را نگاه کرد اما کسی را ندید.
بهر حال نجات پیدا کرده بود.
به راهش ادامه داد.
به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پیدا کرده بود.
مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فکری کرد و گفت :
اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدوم گوری بودی ؟! 





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستانک، طنز و سرگرمی، طنز، داستان طنز، فرشته نگهبان،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : زیباپرست

پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید چون ...!!!

پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید  و جواب آن را می‌دانید:



ادامه مطلب را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، داستانک،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 21 فروردین 1390 :: نویسنده : زیباپرست

دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟... 
 
یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!



ادامه مطلب را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : بهشت و جهنم،
لینک های مرتبط :

شنبه 28 اسفند 1389 :: نویسنده : زیباپرست

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش صحبت می كردم. موضوع اصلی این بود كه من می خواستم از اون جدا بشم



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، قصه عشق، زندگی مشترک، قصه، داستانک، داستان آموزنده، عشق دوم،
لینک های مرتبط :

جمعه 22 بهمن 1389 :: نویسنده : زیباپرست

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : بهلول، داستان بهلول، حکایات بهلول، زبیده خاتون، هارون، هارون الرشید، بهشت را میفروشم،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 22 آذر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

 فنجان‌های نشسته، رتبه سوم (مشترک) اولین دوره جشنواره داستان‌های ایرانی 1386

داستان کوتاه

 - خرده‌های شیشه، کف راهرو پخش شده اند. چوب رختی، همراه با چند تا لباس و حوله افتاده است روی صندلی، کنار شومینه. و تلویزیون را همین جور روشن گذاشته و رفته. بوی سیگار با عطر ملایم خوشبو کننده ای، توی فضا راهرو مخلوط شده است؛ انگار سعی کرده بویش را با هر چیزی که توانسته از بین ببرد.



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، داستانک، قصه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 21 آذر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاد. سنگ می‌انداختم بهشون. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیومد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سرخم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم رو خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل رو هم انداختم زمین، پاسارش کردم. گند زدم بهش. گلبرگ‌هاش کنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم رو دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم رو کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صداش از پشت سر اومد. صدای تند قدم‌هاش و صدای نفس نفس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا مرافعه وقهر.از در خارج شدم. خیابان رو به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌اومد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صدام می‌کرد.
اون‌ طرف خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بهش بود. کلید انداختم در رو باز کنم، بنشینم، برم. برای همیشه.هنوز باز نکرده بودم که صدای بوق و ترمزی شدید و فریاد ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام تو جونم.



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، قضاوت، یک اشتباه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 30 آبان 1389 :: نویسنده : زیباپرست

مادرم یك چشم نداشت. در كودكی براثر حادثه یك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود كه در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌كردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌كردند و پدر و مادرها كه سعی می‌كردند سوال بچه خود را به نحویكه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد كه مامان یك چشم ندارد. یك روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یك‌دفعه گریه كرد. مامان او را نوازش كرد و علت گریه‌اش را
پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی كرد و سعی كرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت:



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، داستانك، قصه، قصه های قشنگ،
لینک های مرتبط :

شنبه 1 آبان 1389 :: نویسنده : زیباپرست

 داستان كوتاه متشكرم اثر آنتوان چخوف 
 
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
 -   چهل روبل .
-   نه من یادداشت كرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنید..



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان، قصه، داستان متشکرم، آنتوان چخوف، قصه کوتاه، داستان كوتاه متشكرم اثر آنتوان چخوف، داستان كوتاه متشكرم، متشكرم اثر آنتوان چخوف، داستان متشكرم اثر آنتوان چخوف،
لینک های مرتبط :

جمعه 23 مهر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

یک قصه بامزه !!!

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت:...



ادامه داستان را اینجا بخوانید


نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستانک، قصه، طنزو سرگرمی، داستان، حکایت، روایت، مهندس و برنامه نویس،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 20 مهر 1389 :: نویسنده : زیباپرست

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»
«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد» ...
«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات
دادی، بنابر این بخشیده می شوی»

«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
«چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟» .





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : داستان اعتراف، داستانک، اعتراف، داستان، قصه اعتراف، کشیش،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 14 مهر 1389 :: نویسنده : زیباپرست


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زیباپرست
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی