همه چیز از همه جا
به نام زیباترین زیبای عالم

این مقاله اختصاص دارد به نامه ای که حدودآ 6 سال پیش به دست من رسید و حاوی مشکلی بود که احتمالاٌ افراد زیادی شبیه به آنرا تجربه نموده و می نمایند. بدون هیچ مقدمه ای می پردازم به متن کامل نامه البته بدون ذکر نام و مشخصات نویسنده.آقای محترم ، از طریق یکی از دوستانم با شما آشنا شده و می خواهم تا که مسئله ای غیرطبیعی را در رابطه با کودک 2 ساله خود برای شما توضیح دهم تا که برای حل آن راهی را پیش پای من بگذارید. دختر 4 ساله من از 2 سال پیش قادر به مشاهده و ارتباط با ارواح می باشد. او بسیار خجالتی و حساس می باشد و مشاهده ارواح بر روحیه وی تاثیر نامطلوبی را گذارده است . بهمین دلیل از خانه قبلی که این وقایع در آن اتفاق می افتاد نقل مکان کردیم اما هفته قبل و بعد از چاپ تصویری از او در خانه جدید انرژی روحی را مجدداٌ در کنار وی مشاهده کردم و متوجه شدم که متاسفانه تصمیم ما مبنی بر جابجائی از خانه قبل بی تاثیر بوده است.....

من کاملاٌ اطمینان دارم که این روح عمه همسرم می باشد که چند سال پیش بدلیل ابتلا به سرطان فوت نمود. هنگام فوت او دخترم تنها 14 ماهه بود و او نسبت به این کودک علاقه شدیدی را ابراز می نمود. بنظر شما برای حل این معضل باید چه کاری را انجام دهیم؟

از این خانم خواستم تا که تمامی اتفاقات غیرطبیعی را که در آن مکان و خانه قبلی برای فرزندش روی داده است را یادداشت نموده و سپس برای من ارسال نماید .پس از چند روز نامه ای از جانب وی بدستم رسید که محتوی آن چنین بود:

سلام،

قضیه به حدود 3 ماه پیش از فوت عمه همسرم ( کسی که به اعتقاد ما با دخترم در ارتباط است) باز می گردد. مادر همسرم ما را جهت صرف شام به منزل خود دعوت نموده بود . بغیر از ما ، عمه همسرم نیزکه با مادر شوهر من زندگی می کرد در آن مهمانی کوچک حضور داشت.قرار بود تا که او از همانجا برای چند روز به منزل ما آمده و مهمان ما باشد. هنگامیکه به منزل رسیدیم ناگهان دردی شدیدی در ناحیه گردن احساس نمود و از شدت درد بخود پیچید .به هر وضعیتی که بود او را به بیمارستان رساندیم و پزشکان بعد از انجام آزمایشات متعدد از ابتلا به سرطان وی ما را آگاه نموده و اعلام داشتند که سرطان به بخش عظیمی از بدن یعنی رحم ، مثانه و کلیه سرایت نموده و او بیش از 2 تا حداکثر 9 ماه زنده نخواهد ماند .

یکی از بدترین شرایط برای انسان آن است که شما را مجبور نمایند تا که یک چنین خبری را به کسی بدهید .به هر صورت او را از این مسئله آگاه نمودیم ولی بر خلاف تصور ما ، او خیلی راحت با این مسئله برخورد نمود و طوری شد که ما گاهاٌ با او در مورد مرگ و درمورد مکانی که بعد از مرگ به او تعلق می گیرد شوخی می کردیم..در تاریخ 12 مرداد ماه شوهرم برای گذراندن دوره ای آموزشی عازم یکی از شهرهای جنوبی شد و قبل از رفتن به منزل مادر خود تماس گرفت و بشوخی ازعمه خود خواست تا که قبل از بازگشت او فوت ننماید .

یکماه بعد شوهرم از مسافرت بازگشت. سر میز شام داشتیم از خاطرات او از آن دوره آموزشی صحبت می کردیم که راس ساعت 12 تلفن منزل ما بصدا درآمد و اطلاع دادند که عمه همسرم درگذشت.

دو هفته از وفات او می گذشت و من در خانه بودم . دخترم تازه وارد چهاردهمین ماه شده بود.در آن زمان ما در آپارتمانی زندگی می کردیم که اتاق های خواب آن توسط یک در از سالن اصلی جدا شده و برای ورود به آنها باید از راهروئی عبور می کردیم.

من در آن روز بوسیله جاروبرقی مشغول نظافت خانه بودم که ناگهان بطور کاملاٌ واضحی شنیدم که کسی نام مرا صدا زد . جاروبرقی را خاموش کرده و برای یافتن منبع صدا اطراف خانه را جستجو کردم ولی کسی درخانه نبود لذا مجدداٌ بکار خود مشغول شدم. چند دقیقه ای نگذشته بود که همان صدا اینبار نام مرا 2 بار پیاپی صدا زد. بار دیگر از کار دست کشیدم و اینبار ناخودآگاه بسمت اتاقی که دخترم در آن خواب بود رفتم.او در تخت خواب خود خوابیده بود .

بدون توجه بیشتر به این مسئله برای اتمام کارهای خانه به سالن برگشتم که قبل از آغاز به کار ناگهان صدائی بسیار رسا نام مرا سه بار پیاپی اینبار فریاد زد.من از وحشت کم مانده بود که سکته کنم . باور کنید که به وضوح صدای ضربان تند قلبم را می شنیدم .به محض اینکه آرام تر شدم با مادر شوهرم تماس گرفته و قبل از هرچیز حال او را جویا شدم زیرا که احساس می کردم که آن صدا از آن او بوده و در شرایطی خاص و برای استمداد کمک مرا صدا زده است ولی او حال خود را خوب توصیف نمود و بدون اینکه از آن جریان چیزی به او بگویم خداحافظی کردم .در همان موقع به ذهنم رسید که تا به چه اندازه صدای آن مرحومه با صدای مادر شوهرم شباهت داشت . همان شب موضوع آنروز را با شوهرم در میان گذاشتم و هنوز صحبتم تمام نشده بود که متوجه تغییر فرم صورت وی شدم . او به من موضوعی را گفت که با شنیدن آن از حضور روح عمه متوفی همسرم در خانه اطمینان یافتم. او به من گفت که قبل از مسافرت به جنوب با عمه خود مفصلاٌ صحبت کرده و چون امکان می داده که شاید او را دیگر نبیند از او خواسته تا که در صورت امکان بعد از مرگ به دیدار ما بیاید و برای اعلام حضور خود سه مرتبه نام او را صدا بزند!

عمه همسرم قبل از مرگ هرگز حاضر نشد تا در بیمارستان بستری شود و بهمین جهت امکاناتی را برای او در خانه مادر شوهرم فراهم آوردند تا که پرستاری خصوصی بتواند از او نگهداری نماید .او در هنگام مرگ در بستر خود دراز کشیده بود و تعداد زیادی از افراد فامیل به عیادت او و یا بهتر بگویم برای وداع در خانه حضور داشتند. شش ماه بعد از مرگ عمه همسرم ، ما تصمیم گرفتیم که با مادر شوهرم و در منزل او زندگی کنیم لذا به آن خانه اسباب کشی کردیم.

تا مدتی هیچ مسئله غیر عادی را مشاهده نکردیم تا اینکه دخترم 2 ساله شد و دریافتیم که برخی از رفتارهایش غیرطبیعی می باشد . بعنوان مثال او از ورود به سالن بدون حضور دیگران امتناع می کرد و بعد از مدتی این حساسیت نسبت به تمام قسمتهای خانه در او پدیدار شد . چه در هنگام روز و چه در شب هنگام او از تنها ماندن در اتاقها و سایر نقاط خانه بشدت وحشت می نمود.

چند هفته بعد از آن او شروع کرد به راه رفتن در خواب و در این حال مرتب فریاد میزد ، بعد از اینکه او را در آغوش می گرفتم تا که آرام شود او به پشت سر من و فضای خالی (البته از نظر ما) خیره میشد و درحالیکه بشدت اشک می ریخت از من می خواست تا که از آن خانم که پشت سر من ایستاده بخواهم که آنجا را ترک نماید!! وضعیت بغرنجی برای ما پیش آمده بود و این حالت هرشب و برای مدت دو هفته تکرار شد بخاطر همین او را در اتاق خواب و درکنار خودمان می خواباندیم تا که از این فشار عصبی او کاسته شود.

من با مادربزرگم درمورد این علائم و حال دختر همیشه در وحشتم صحبت کردم و او پس از شنیدن این سخنان نگاهی عجیب به من کرد و راز عجیبی را برای من برملا کرد . او گفت: "می دانی که خود تو در همین سن دقیقاٌ این حالات را انجام می دادی؟" او اینگونه ادامه داد : "تو در آنزمان با دوستی نامرئی آشنا شده و اسم اونو "نیلو" گذاشته بودی.

خود من همواره حضور ارواح را احساس می نمودم ولی نمی دانستم که دخترم نیز این حالت را از من به ارث برده. آنروز از زبان مادربزرگم شنیدم که او و سپس مادرم هم این توانائی را داشته اند ، پس فهمیدم که این امر بنوعی در میان زنان خانواده ما رایج بوده است. اما مسئله این بود که دخترم بر خلاف زمان کودکی من از این دیدار و حضور آن روح به هیچ وجه خرسند نمی باشد.

یکروز با مادر شوهرم در رابطه با این موضوع و مشکلاتی را که می توانست بیش از این برای دخترم بوجود بیاورد صحبت می کردم . او گفت که احساس می کنم که این روح متعلق به عمه متوفی شوهرتو می باشد و برای امتحان عکسی متعلق به او را از یکی از آلبوم ها درآورد و سپس دخترم را صدا زد و آن عکس را به وی نشان داد .هرگز آن لحظه و تغییر حالت چهره وی را که با مشاهده آن عکس بوجود آمد فراموش نخواهم کرد. او به محض مشاهده آن عکس چند گام به عقب برداشت ، رنگ صورتش بوضوح دگرگون شد. مادر شوهرم آن عکس را از معرض دید دخترم دور نمود ولی او تا یکساعت بعد به من چسبیده بود و بدنش می لرزید.

تا چند روز بعد ما با مشکل کابوس ها و وحشت از تنها ماندن دخترم درگیر بودیم . او ممکن نبود که حتی لحظه ای در جائی تنها بماند بهمین خاط حتی مجبور بودم تا که هنگام استحمام هم او را با خود به داخل حمام ببرم تا که تنها نباشد. اوضاع هر روز بدتر از روز قبل میشد .اینبار او در هنگام شب جرات نمی کرد تا به دستشوئی برود و خود را خیس می کرد تا که به توالت نرود. یکروز او در اتاق خواب من و بر روی تخت نشسته و تلویزیون نگاه می کرد. من در حال جستجوی لباسهایم در قفسه لباسها بودم که ناگهان مرا صدا کرد . اینبار با لحنی متعجب و نه وحشتزده . وقتی به او نگاه کردم دیدم که به گوشه ای از اتاق خیره شده و با انگشت خود به قسمتی از دیوار اشاره می کند. او پرسید: "مامان آن آقا کیه؟". من پرسیدم کی؟ گفت این آقا که اونجا ایستاده. من نمی دانستم که چه جوابی به او بدهم بخاطر همین بی اختیار گفتم که "نمی دانم عزیزم چرا خودت از او سئوال نمی کنی؟"که او با نگاهی وحشتزده مرانگریست و با علامت سر عدم تمایل خود را از انجام اینکار نشان داد.

اخلاق دخترم اینجور است که تنها کسانی را که هرروز می بیند خودی حساب کرده و سایرین را غریبه می نامد. او حتی حاضر نیست تا که شکلات یا آب نباتی را از کسی دریافت نماید .در این مواقع آن شخص باید آن شکلات را به من داده تا که دخترم آنرا از دست من دریافت نماید پس عدم تمایل او در پرسیدن نام آن روح طبیعی بود.

کم کم حالت جدیدی در وی پدید آمد . او از چیزی که درون قفسه لباسها می دید بسیار وحشت می کرد. او نام آن روح را " آقا سیاهه" می نامید. ما تمام وقت سعی می کردیم تا که هرگونه اطلاعاتی از آن شخص را از دخترم بپرسیم اما او تنها به مذکر بودن آن شخص و موهای بلند و قیافه عصبانی او اشاره می کرد.

از آن پس مشکلات ما حالتی بسیار جدی تر از قبل گرفت. من و پدرش باید همراه وی در سالن می خوابیدیم چونکه در اتاق خود بعلت حضور آن زن و در اتاق ما بخاطر حضور آن مرد حاضر نمی شد تا بخوابد.حتی با وجود ما. بعد از گذشتن حدود یکماه از آغاز این حوادث ، می دیدم که دختر نازنینم حالت افسردگی پیدا کرده و به هیچ وسیله ای نمی توان اثری از آن طراوت و شادابی گذشته را در درون او یافت. بخاطر همین مسئله با یکی از دوستانم تماس گرفتم و از او پرسیدم که آیا کسی را می شناسد که قادر به حل این مشکل باشد؟ او زن و شوهری را معرفی کرد و بدون آنکه چیزی از ماجرای خانه ما برای آنها بگوید آن زوج را برای صرف شام و آشنائی با خانواده ما دعوت نمود.

آن دو بهمراه دوست مشترکمان به خانه ما آمدند . آن خانم به محض ورود به خانه به داخل راهرو و در اتاق دخترم خیره شد ولی چیزی از دیده خود به ما نگفت و با حالتی طبیعی وارد سالن شدیم.

بعد از صرف شام داشتیم راجع به مسائل ماورائی و خصوصاٌ ارواح صحبت می کردیم که آن خانم با ایما و اشاره از من خواست تا با او به آشپزخانه بروم. در آنجا او به من گفت که :"نمی دانم چقدر از این مسئله که ارواح در خانه شما حضور دارند آگاه می باشید فقط اینرا بدانید که آنها در اینجا هستند و از کنار کودک شما تکان نمی خورند. از او پرسیدم که ایا می تواند تا از منظور ایشان و نام آنها اطلاعی به من بدهد که گفت: "از نام آنها اطلاعی ندارم ولی مشخص است که نسبت به کودک شما علاقه شدیدی داشته و بشدت به او وابسته اند.

به سالن برگشتیم و من آلبوم عکس خانوادگی را به آنها نشان می دادم که با دیدن تصویر عمه همسرم که دخترم را در بغل گرفته بود مکثی کرد و از من پرسید که این خانم چه نسبتی با شما دارند؟ مجدداٌ از دادن اطلاعات کامل و مرگ او امتناع کردم و فقط نسبت او را با شوهرم بیان نمودم. آن خانم گفت : آن روحی که در اتاق دختر شما حضور دارد از آن این خانم می باشد و من دقیقاٌ این چهره را مشاهده کردم که درون راهرو و کنار در اتاق کودک شما ایستاده است.

پس از اینکه از قدرت این خانم مطمئن شدیم کل ماجرا و وقایعی که در خانه اتفا ق می افتد را برای او و همسرش تعریف نمودم. آنها نکاتی چند را برای ما متذکر شدند از جمله زمانیکه کودک شما از ترس از خواب بیدار می شود بسوی او رفته و با تظاهر به اینکه آن روح را مشاهده می کنید با وی صحبت کنید.عکسهائی که از عمه مرحومه شوهرتان در اختیار دارید را به او نشان داده و خاطرات خوب و شاد گذشته ای که با او داشته اید را برای کودکتان تعریف نمائید. به او بگوئید که تا چه اندازه او را دوست داشته است.این باعث می شود که کودک متوجه شود که این روح قصد آسیب رساندن به او را ندارد. در مورد روح آن مرد که در اتاق خواب ما بسر می برد چیزی دستگیرشان نشد و بهمین خاطر قرار گذاشتیم تا که برای کسب نتیجه مطلوب آن در را قفل نموده و هرگز به آن اتاق وارد نشویم.

اما موضوع به این آسانی ها نبود چونکه او به محض دیدن عکس عمه همسرم بشدت فریاد زده و منقلب میشود. همانگونه که گفتم ما آن خانه را ترک کردیم اما این تصمیم بی فایده بود و آن روح همواره در کنار دخترم بسر می برد.

من بشدت نگران حال او و وقایع نامعلومی که ممکن است تا در آینده بوقوع بپیوندند نگرانم لذا از شما می خواهم تا که راه چاره ای را برای خروج از این بحران پیش پای ما بگذارید.





نوع مطلب : مجله خبری، علمی، دانستنیها، 
برچسب ها : روح، دیدن روح،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 17 خرداد 1389 :: نویسنده : زیباپرست


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زیباپرست
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic